از ایرانشهر عازم تبلیغ روستاها شدم
روستاهایی میان رمل های روان با مردمی چروكیده و و كپرهایی از شاخه های نخل و زیر اندازهایی از لیف خرما.
آه خدای من مگر هنوز هم مردمی چنین پیدا میشوند؟
هوای گرم. چشمه لب شوری كه نفس های آخر زندگیش را میكشید و با خشك شدنش شریان حیات چاه شور را میخشكاند و شترهایی كه اطراف پرسه میزدند.
یكماه در این جهنم چگونه باید زندگی میكردم.
بیشتر از تبلیغ به تبعید شبیه بود. آن هم تبعید با اعمال شاقه.
نه نمیتوانستم بمانم.
باید بر میگشتم.
گرمایش كشنده بود.
ساكم را برداشتم . داشتم به سمت جاده میرفتم. پیرمردی كه از پشت چهره چروكیده اش نسیم لطافتی با حس اردیبهشت روحم را نوازش میداد ساكم را گرفت.
توی چشمهایم زل زد.
میخواهی برگردی؟
آری پدر جان.
ما سالهاست برای پسر پیامبر نگریسته ایم. شبهای قدر بی احیا سر بر بالشت گذاشته ایم و فرزندانمان را دارند ازمان میگیرند؛ وهابی ها را میگویم .در عوض آب و نانی كه سر سفره هامان میگذارند عشق علی را دارند ازمان میگیرند بچه هایمان را دارند میدزدند نور امیرالمومنین، درد پهلوی زهرا، سكوت حسن . خون حسین و فریادهای زینب دارند رنگ میبازند.
چشم هایم از تعجب داشت از حدقه بیرون میزد
پرسیدم آخر چرا؟
حیدر آن پیرمرد عاشق ساك را به سمتم گرفت و گفت:
چون تو داری میروی. چون شماها دیگر به كپرهای ما نمی آیید چون زیر باد كولر و رفاه شهرهاتان را با رمل روان و آفتاب داغ عوض نمیكنید. حق دارید برو برادر. برو به سلامت.
در حالی كه با دستهای لرزانش ساك را به سمتم گرفته بود خم شدم بوسه ای بر پینه های دستش گذاشتم. سرم را بلند كردم. اشكهایمان را تمیتوانستیم از هم پنهان كنیم.
ماندم.
خدایا ما چه میكنیم با خودمان.
خدایا خودت به فریادمان برس.
آیا امام زمان باید با اعتماد به ما ظهور كند؟
وای بر من...

ما را در سایت رحلت پیامبر و شهادت امام حسن مجتبی وامام رضا صلوات الله علیهم تسلیت باد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 208